محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

روزهای پایانی

1392/4/23 18:25
نویسنده : سحر
330 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره وارد هفته ی آخر شدم و روز شماری مام شروع شده و تقویم خط میزنیم و هرروز با هادی جون میگیم که هفته ی دیگه این موقع پسرمون پیشمونه و داریم این کارو میکنیم و ... دیگه اینکه شروع این هفته شروع شده با معده درد ناگهانی و عجیب من به طوری که نمیتونم چیزی بخورم داره بدجور اذیتم میکنه .  وزنم هم تو این روزهای آخر شده ٦٠ کیلو که اصلاً هیچ وقت تو زندگیم باورم نمی‌شد به این وزن برسم. امیدوارم در کمترین زمان ممکن به وزن قبلی برگردم. الهی آمین.

و امـــــــــــا تاریخ تولد گل پسر مشخص شد    

 پنجشنبه رفتیم مطب دکتر ماموریان و ایشون گفتن که بیمارستان برای صبح ٢٦م بهمون وقت ندادن و به خاطر ماه مبارک رمضان ساعتها جابه جا شده و ساعتی که به ما وقت دادن ساعتی هستش که خانم دکتر باید یه بیمارستان دیگه باشنناراحت خلاصه اینکه گفتن اگه میخواین تاریخ تولد دقیقآ همون روز باشه تنها راهی که هست اینه که صبح اون روز ساعت ٥:٣٠ بریم بیمارستان و بگم حالم خوب نیست تا اورژانسی پذیرش بشم  و من چون دوست داشتم نی نی روز تولد هادی جون به دنیا بیاد داشتم قبول میکردم که خانم دکتر یه تقویم که تقویم آقای بهجت بود از کیفشون درآوردن و نگاه کردن و گفتن خرافاتی هستین یا نه چون که طبق طالع بینی چهارشنبه قمر در عقربه و حیفه که گل پسر اون روز به دنیا بیاد بزاریمش واسه ی ٥ شنبه که قوس هست و طبق گفته ایشون آینده تحصیلی متولدین این روز درخشان میشه و ... مام گفتیم که زیاد اعتقادی به این چیزا نداریم کلی بحث جالب شد و خندیدیم لبخند

خلاصه که در نهایت با مشورت و سنجیدن شرایط دیدیم که انگار قسمت نیست که چهارشنبه ok بشه  و راضی شدیم که 5شنبه تاریخ رو بزنیم (اینطوری تاریخ تولد پدر و پسر یکی نشد اما تاریخ تولد هامون پشت هم شد یعنی چشمک٢٦،٢٧،٢٨)، خانم دکتر هم با بیمارستان تماس گرفتن و اتاق عمل رو واسه ساعت 9 صبح 5 شنبه رزرو کردن بعد توصیه های لازم رو به من کردن و تاکید کردن خوب استراحت کنم و اصلآ استرس نداشته باشم و روز عمل هم خودشون زود میان بیمارستان و زودتر از من میرن اتاق عمل، منم تشکر کردم و سوالهایی که داشتم پرسیدم و وزن و صدای قلب و فشارم رو گرفتن که فشارم یکم پایین بود (٨)و بعد خداحافظی کردیم

خانم دکتر ماموریان دکتر بسیار قابل و مهربونی هستن و از روزی که ما باهاشون آشنا شدیم  به ما کلی لطف داشتن و هر بار برامون کلی وقت گذاشتن طوری که خودشون میگن  هربار که پیششون میریم یادشون میره که بازم پشت در مریض دارن ، اینبار هم که پیششون بودیم وقتی رفتیم داخل اتاق مطب خلوت بود و وقتی اومدیم بیرون قلقله شده بود از بس اون تو مونده بودیمنیشخندایشون من و هادی رو هم دختر عمو و پسر عمو صدا میزنن و من کلی بهشون عادت کردم توی این مدت خوشحالم که باهاشون آشنا شدم.مژه

 دیگه اینکه تقریبآ همه ی کارا انجام شده  خونه رو حسابی تمیز کردیم و   ساک خودم و نی نی رو هم برای بیمارستان آماده کردم.وسایل نی‌نی رو شستم و ضد عفونی کردم.برای ٣ شنبه نوبت آرایشگاه رو برای کوتاه کردن موهام گرفتم و مامان بابام قراره که ٣شنبه اینجا باشن و فقط مونده چندتا کار جزئی و کمی خرید که از حالا زوده

در آخر دوست دارم قبل از زایمان آخرین پستم تشکر و قدردانی از عزیزانم باشه

 دوست دارم از هادی گلم، همسر همیشه مهربونم بابت همه‌ی صبوری‌هاش، محبت‌های خالصانه‌ش و عشقی که در این دوران با تمام وجودش هدیه داد تشکر کنم. هادی جونم زیباترین واژه‌های دنیا توانایی بیان احساساتم رو ندارند و فقط خودت می دونی که چقدر دوستت دارم. از مامان و بابای مهربونم تشکر می‌کنم که با وجود دوری راه لحظه‌ای از حال من غافل نشدند پروانه‌وار نه تنها در این دوران بلکه در تمام مراحل زندگی به من عشق دادند و از من حمایت کردند  از مامان و بابای هادی جون  و از همه ی اقوام دور ونزدیک ودوست‌های گلم و همه و همه که و با تمام وجود پاکشون به من و هادی و نی نی جون محبت کردند هم تشکر می‌کنم.

پست بعد به امید خدا خبر تولد و سلامتی پسر عزیزمون و سه نفره شدن مـــــــــــــــــــا

برامون دعا کنین ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)